شرکت تنهام ..... خیلی وقته ننوشتم.... اما واقعا نوشتن خیلی تاثیر می ذاشت رو قلبم و فکرم... سبک می شدم.....
باز اومدم بنویسم..... نمی دونم واقعا از کجا بگم....... نوشته های وبلاگه گلابتون که می خوندم بازم یاده خانواده ی خودن افتادم....هیچ وقت حرفه مشترکی برای گفتن نداشتم باهاشون....
توی دورانه شیرینه بچگی که برچسبه یتیمی رو پیشونیمون بود و خودم هنوز از عمقه فاجعش خبر نداشتیم همیشه همبازیام خواهرم و برادرام بودن و با آبجی کوچیکه که فقط 3 سالش بود ..... فک کن 3 ساله.... منم 7 ساله.... الان معنی نگاه بقیه رو می فهمم.... الان می فهمم چرا متنفر بودم از نگاه کردن بقیه.... معلما و همسایه ها و فک و فامیل.....
ولی ن و خواهرم حسابی با همدیگه همزبون بودیم.... یه جورایی مثه دوق لو ها بودیم...... ولی امان امااااااااااان از بزرگ شدن.........همیشه حرفهام توی دله خودم بوده... هیچ وقت هم یه دوست از نوعه عالی نداشتم که بهش اعتماد کنم...../اره ... مشکله من همین بوده هیچ وقت اعتماد نداشتم به کسی.... همیشه بینه خودم و بقیه یه حائل می ذاشتم ... شاید تاثیره اون نگاهها بوده..... غیره دورانه دانشجوئی که اونم سر خوشه الکی بودیم ولی باز هممون حرفای همو خیلی خوب درک می کردیم...
بعد از اون هم چون هنوز تو حال و هوای دانشگاه بودم توی خونه حرف می زدم... شبا که داداشام و خواهرم و مادرم بعده شام می شستیم میوه بخوریم منم می گفتم که مثلا چه اتفاقاتی افتاد .... ولی کم کم و کم کم دور شدم از اونا..... نمی دونم داشتم به همسرم نزدیک می شدم که از اونا دور شدم.... آره درسته اون باعث شد که دیگه تو خونه حرفی نزنم مثه سابق.... چقدر بد شد..... کاشکی ادامه داده بودم حرف زدنامو..... خیلی حسه خوبی بود.... همه چیو تو خونه تعریف می کردمو می دونستم که با دل و جون گوش می دن به حرفام....
و من همون موقع ها بود که عکس همسرمو نشون خواهرم دادم( چه صمیمیتی بود!!!!) اونم هیچ وقت به کسی چیزی نگفت... هدیه ی تولدشو دید و نظر داد که عالیه...
ولی من چی..... من چیکار کردم................ هیچ چی ..... بااومدن همسرم از خواهرکم دور شدم..... هیچ وقت پایه شنیدن حرفهاش نبودم.... هیچ وقت به ذهنمم خطور نمی کرد که شاید نیاز داره به من..... و من باز هم د و ر و دورتر شدم.....
دیگه اصلا اونو یادم رفته بود...... تا قضیه ی ازدواجش با دوست پسرش جدی شد.... دلم می خواست باهاش حرف بزنم و راهنمائیش کنم و تجربه های نداشته و داشتمو بهش بگم...ولی دیگه زبونه مشترکی نبوووود..... دیگه حرفام به دعوا تبدیل می شد ... دیگه نا خوداگاه صدام ولومش بالا می رفت....
و اون حالا داره ازدواج می کنه و هنوزم منم باهاش درست و درمون حرف نزدم... خب اونم دیگه نیازی به من نداره.... نامزدش اونقدر نازشو می کشه که ایشالا تا ابد اینجوری باشه.....
ولی من هیچ وقت خودمو نمی بخشم ..... دیروز می گه تو خیلی مغروری.....
من ... غرور ..... از نظره بقیه خاکیم ... همیشه پایه ی شنیدنه حرفای دوستام بودم و راهنمائیشون می کردم.... حالابرای خواهرم....
خدا منو ببخشه..... الهی خوشبختش کن ... بزار تمامه خاطراته تلخه یتیمی از ذهنش دور شه.... من که همسرم جای خودشم پر نمی کنه چه برسه به پدر ولی بای اون این کارو بکن.... بزار خیالش راحت باشه و با آرامش زندگی کنه.....